تبليغاتX
دم پایی های من گم شد!

دم پایی های من گم شد!
این ها مشق هذیان های یک دختربچه ی احمق!!!است که هنوز از لولو می ترسد...


درست مثل جنینی که به گوشه کنار شکمم لگد بزنه، وجودش رو احساس می کنم. سالها با این شکم باد کرده مدرسه رفتم،دانشگاه رفتم، بیمارستان رفتم،به دوست و فامیل لبخند زدم.و هیچ کس نپرسید" تو بارداری؟ " من باردار بودم. باردار شعری که هم دوستش داشتم و هم دوستش نداشتم! بارداری شعری که هم دلم میخواست توی شکمم خفه شه و هم دلم می خواست زنده به دنیا بیاد تا دستش رو بگیرم و به آدمهایی که نگاهم می کنند، نشونش بدم . و این روزها که برای انتشار اولین کتابم روز شماری می کنم،درست حال زنی رو دارم که بخواد بچه ی نامشروعش رو به بقیه معرفی کنه! بگه این بچه ی منه! و من مادرشم،کتابم...  

                                     به دنیا بیا جنین کوچک من...به دنیا بیا...زودتر...

 

و دوشعر از این کتاب  که دعتتون می کنم اینجا بخونید   :


  دوشعر از من در سایت وازنا


این روزها ترجمه ی شعر لذتی ست که کنار فیلم دیدن و کتاب خوندن،همراهمه...شعری که بسیار دوستش دارم و امیدوارم خوب هم ترجمه ش کرده باشم . شعری از « گابریل اوکارا » که مطمئنم هیچ وقت نخواهد فهمید چقدرررر با این شعرلعنتی ش گریه کردم...چقدر...

شعری از : (GABRIEL OKARA)  - ترجمه: نیلوفراعتمادی


I hear many voices

Like it's said a madman hears;

I hear trees talking

Like it's said a medicine man hears

 

Maybe I'm a madman,

I'm a medicine man.

 

Maybe I'm mad,

For the voices are luring me,

Urging me from the midnight moon

And silence of my desk

To walk on wave crests across a sea.

 

Maybe I'm a medicine man

Hearing talking saps,

Seeing behind trees;

But who`s lost his powers of invocation.

But the voices and the trees

Are now name-spelling and one figure

Silence-etched across

The moonface is walking , stepping

Over continents and seas.

 

And I raised my hand –

My trembling hand,gripping

My heart as handkerchief

And waved and waved – and waved-

But she turned her eyes away.

 (GABRIEL OKARA)

 

من صداهای بسیاری می شنوم

همان طور که می گویند یک دیوانه می شنود

من حرف زدن ِ درختان را می شنوم

همان طور که می گویند یک جادوگر می شنود

 

شاید من یک مرد ِ دیوانه ام،

من یک جادوگرم.

 

شاید من دیوانه ام

زیرا صداها مرا فریب می دهند

ترغیبم می کنند از ماه  ِ نیمه شب ،

و آرامش  ِ میزم

به راه رفتن بر اوج ِ موج های دریا...

 

شاید من یک جادوگرم

حرف زدن ِ شیره های گیاهی را می شنوم

ماورای درختان را می بینم

اما به جادوگری می مانم که نیروهای جادویی اش را گم کرده.

صداها و درختان

اکنون هجی  ِ نام و تصویری هستند

حک شده بر سکوت

قرص ماه ، راه می رود قدم زنان

برفراز قاره ها و دریاها.

 

و من بالا بردم دستانم را

دستان ِ لرزانم را

قلبم را به چنگ گرفته همچون دستمالی

و تکان دادم، تکان دادم،تکان دادم

اما او چشمانش به سویی دیگر چرخید.

 

 *       *       *

سرم و که برمی گردونم و به 20 سالی که گذشت تا امروز 21 ساله ام کنه نگاه می کنم،جز حجمی از حفره های توخالی نمی بینم. کودکی،دورانی که همه ی آدم ها ی دور و برم دوست دارند بهش برگردند و من نه! و چقدر شبیه مجسمه های سنگی می شم،وقتی برق زدن چشم هاشون رو زمانیکه از خاطرات بچگی حرف می زنند،نمی فهمم! من کودکیم و دوست نداشتم، فقط همین و به خاطر میارم، فقط همین!

بیا لعنتی!بیا از سرم یه نوار مغز بگیر. ببین توی این خطها که هی بالا و پایین می رن، چی میبینی؟از 7 سالگی،از 15 سالگی،از 20 سالگی،چه فرقی بین این حفره های خالی هست؟وچه شباهتی بزرگتر از اینکه من دلم نمیخواد به هیچ کدوم این ها برگردم؟ در من میل شدیدی به تموم شدن هست. میلی که مثل دهان مکنده ی یک گیاه وحشی من رو به سمت خودش می کشه، تا هر چه زودتر این سالها رو ورق بزنم و تموم شم..تموم..این طوری نگام نکن! تو این دختر بچه رو،با این موهای بلند و چشم های قهوه ای،با انگشت های باریکی که سالهاست می نویسن نمی شناسی،تو در رشته های خاکستری مغزم نبودی،تو به صدای ضربانهای قلبم گوش ندادی. من تنهام و تو برای لمس این تنهایی هیچ وقت دست هات رو دراز نکردی...داره دیر میشه...چیزی به تموم شدنم نمونده!

                                                    تو گوش می دادی / به خون من که ناله کنان می رفت/

                                                    و عشق من که ناله کنان می مرد/ 

                                                    تو گوش می دادی/ اما مرا نمی دیدی...

(فروغ فرخ زاد)

[ 90/10/15 ] [ ] [ فکرکنم نیلوفر اعتمادی! ] [ ]

 

حتما دختری که موهاش رو شونه می کنه،دانشگاه می ره، به مریض های خوابیده روی تختهای بیمارستان لبخند می زنه،کتاب میخونه،شعر می نویسه...حتما دختری که توی آینه به من نگاه می کنه،منم!من! من کهاین روزها باور دارم :

وقتی آدم چیزی نداشته باشه که ببازه ، اداره ی زندگی چندان سخت نیست! (وداع با اسلحه – ارنست همینگوی)

 

 و شعر که زخم است و زخم....

 

 

 

«  از فرط ِِ تو»  

 

 

در خیابان های یک طرفه دنبال تو می گردم

دربوق هر ماشینی که زیر پایم می ایستد

با راننده ها از تو حرف می زنم

با راننده ها که تو را نمی شناسند

و برایشان فرقی نمی کند

چشم های تو چه رنگی ست

 

زیر همه ی مبل ها را نگاه می کنم

به دیوارهای خانه عکست را نشان می دهم

به فرش ها جای پایت را

دلم خوش است

به لباس های چرکی که روی هم انبار می شوند

تا با ماشین لباس شویی بروم دنبال ِ عطر پیراهنت...

چرا تو نباید در کشوی کمد باشی

در چین های خسته ی پرده

و میزی که هر صبح خودم برای صبحانه ات می چینم

خودم که در آینه ها تمام قد می ایستم

خودم که در آینه ها تمام قد گریه می کنم

 

فرقی نمی کند چطور آرایش کنم

شالم چه رنگی باشد     لاکم چه رنگی

وقتی نیستی لعنتی

نیستی...

 

 

*     *     *

 پ. ن:

 

Exuberance still reigned over the happy bay

That day when we made long funerals

For all the things

We had to bury

 (EMILE OLOGODO)

[ 90/08/12 ] [ ] [ فکرکنم نیلوفر اعتمادی! ] [ ]
 

 

نقطه،اگه یه دونه باشه یعنی تموم شد! نقطه،اگه سه تا باشه یعنی ادامه داره...یعنی تموم نشده...یعنی هنوزیه عالمه دیگه مونده! اینا رو همه می دونن. اما به من بگو، نقطه اگه دو تا باشه یعنی چی؟ یعنی تموم شده یا ادامه داره؟

من توی دو نقطه چین گیر کردم . مثل یه بادبادک، تو دستای باد...مثل یه گنجشک معلق بین آسمون و زمین!یا با دستات یه نقطه رو پاک کن و تمومم کن. یا یه نقطه اضافه کن و ادامه ام بده...

 

+ از دستان ِ من نیاموختی / که من برای خوشبختی تو/ چقدر ناتوانم / می خواستم با ادبیات پراکنده ی شعر/تو را خوشبخت کنم...!!!  (احمدرضا احمدی)

 

 

 و شعر :

 

 

 «   زنی برای اشتباه   »

 

 

 

اشتباه می گیری

من را با صندلی ، با در ، با دیوار

با عطر ملایم ِ زنی که توی تاکسی کنارت می نشیند

و معلوم نیست تا کدام چهارراه

فقط زنی ست که کنارت نشسته!

حساب ِ تو از همه ی خیابان ها جداست

و از همه ی بیمارستان ها،اداره ها،بانک ها

حساب ِ تو چیزی نیست

که در کرایه ی یک مسیر کوتاه ، جا شود

تو با همه ی عابران ِ پیاده فرق می کنی

و با همه ی مردها

که سیگار می کشند و از راننده تشکر می کنند

این را وقتی کنارت نشسته بودم و 

برایم از عشق می گفتی ، فهمیدم

اما تو نفهمیدی

هر زنی که روسری اش قرمز بود

من نیستم!

 

 

 

 

[ 89/12/05 ] [ ] [ فکرکنم نیلوفر اعتمادی! ] [ ]

 

مدت هاست که به تلخی این واژه فکر می کنم . روز/مرگی ! وقتی هر روز می میری و هر روز می میری...!


                                                      « روزمرگی »



هر روزاز خودم دست می کشم و

به دست های کشیده ام در یک تابلوی نقاشی فکرمی کنم

به زنی که عرض خیابان برای دور کمرش گشاد بود

اما می پوشید و 

از پیاده روی بر می گشت

می دید پشت سرش همه چیز کش آمده

همه چیز قد کشیده

پنجره ها از بالا نگاهش می کنند

اتوبوس های دو طبقه بلند تر بوق می زنند

و خانه اش که گوشه ی یک کوچه افتاده بود

به پله های زیادی روی خوش نشان داده

از خودش نمی پرسد چرا و 

ادامه ی سیگار کشیدنش را به میز شام می کشد

 پیتزا هم کش آمده

و بقیه ی مخلفات که قیمت شام را بالا می برند

به سرش می زند از گارسون بپرسد

دود سیگار ملحفه ی خوبی هست برای خوابیدن؟! 

اما روی سرش می کشد و می خوابد

این تیربرق های بلند از کجا آمده اند

می خوابد

چقدر برج ها سایه های ترسناکی دارند

می خوابد

حتما خلبان ها خدا را آن بالا دیده اند

 می خوابد

دستش از ملحفه بیرون می زند

می خوابد

چقدر با این دست ها موهای بلندش را کوتاه کرده بود

می خوابد

چقدر مردی که دوستش داشت دلش موهای بلند می خواست

 می خوابد

 


من هم که داشتم به یک تابلوی نقاشی فکر می کردم

و دودست کشیده که دست های آن زن بود...!

 

                                                                                                                 همین!

[ 89/08/05 ] [ ] [ فکرکنم نیلوفر اعتمادی! ] [ ]
درباره وبلاگ

.............هنوز خودمم.............

اما راستش دیگه خیلی وقته نه من به کسی گوش می دم، نه کسی به من گوش می ده...
لینک دوستان
موضوعات وب
امکانات وب